فاحشه ای که تو باشی و احمقی که من....
سال پیش همین موقع ها بود...همین شهریور لعنتی غمناک ... که بوی پاییز حالم را بهم می زد...که دلم نمی خواست این پاییز لعنتی را بدون تو...که می ترسیدم از امدنش از هوای غمناک و گزفته لعنتی اش بدون تو....که می نشستم پشت در اتاقم زار می زدم... پشت پنجره گریه کردن و دعوا کردن با خدا کار هر شبم بود...درد کشیدم این شهریور وپاییز لعنتی را....سخت گذشت...یک سال تمام مدام به این فکر کردن که اخر چه کرد این دل ساده من که نخواستی اش...یک سال تمام فکر و خیال که شاید زشت بودم...بد اخلاق بودم...بی کلاس بودم...در حد تو نبودم..که لعنت به این اخلاقم...که کاش خر بودم...کاش پا پیچ کارهایت نمی شدم...که چقدر عشق جدیدت خوشگلتر است از من...چقدر مهربان است...چقدر خانوم...و چقدر دوستش داری زیاد....یک سال تمام تحقیر کردم خودم را....یک سال تمام اعتماد بنفسم نابود شد...
اما حالا...بعد یک سال ...که باز تنها شدی خوشحالم....باز شهریور است....باز هوا دل گیر است....اما خوشحالم...با تمام وجوود خوشحالم....نه برای تنها شدنت....نه برای به بازی گرفتن یک دختر بیچاره دگر....برای اینکه فهمیدم این من بد نبود....زشت نبود...بد اخلاق نبود...بدی نکرد...ایراد نداشت...تو لیاقت نداشتی ...تویی که بیماری...که هرزه ای.... بی ثبات....که مدام عشق هایت عوض می شوند...و چقدر می چسبد این شهریور غمناک و این بوی پاییز لعنتی بدون تو....
ما زنها رسم خوبی داریم، زمانه که سخت میگیرد، شروع میکنیم به کوتاه کردنِ